این روزها زیاد فکر میکنم، زیاد. به حرفها، بهانه ها، مهلت ها، شبهای آرام و تاریک، روزهای داغ و شلوغ، خنده های از سر خوشی، گریه های دلتنگی، ساعتها، دقیقه ها، لحظه ها، خواسته ها، اوقات دلنشین و مطبوع. فکر میکنم به روزهایی که میگذرند، مهلت هایی که به پایان می رسند، دلهایی که می تپند، نگاههایی که پر از راز و ناگفته هایند، غمهایی که بغض میشوند، بغضهایی که میشکنند، لبهایی که می خندند، خنده هایی که سکوت را میشکنند، عشقهای ناب.
این روزها حالم طور دیگری است. از جنس غریبی که هیچگاه لمسش نکرده بودم.. نمیتوانم و نمیخوام آن را با واژه ها توصیف کنم تا شاید از لطف غریبانه آن کم نکنم.
دلم میخواهد فهمیده شوم، نوازش شوم، در آغوش گرفته شوم و بوسیده شوم. نیاز دارم به کسی که مرا در سبکی و آرامش حل کند، که روحم را بپوشاند. مرا رها کند...
سلام
والله چه عرض کنم .... یه حس و حالایی باید سراغت بیاد تا بفهمی والا با جملات چیزی حس نمیشه ...
ما که چیزی نفهمیدیم ...اما ما هم سخت گاهی دلمان میخواهد کسی نوازشمان کند ... قطره اشکی بریزیم در دامنش و حال و هوایی تازه کنیم ...