بهش میگم هیچوقت نتونستم درک کنم که چطوری میشه به خاطر احساسات از خیلی چیزای معقول گذشت و ناعاقلانه تصمیمات بچه گانه گرفت شاید چون هیچوقت عاشق نبودم، نمیتونم بفهمم چطوری میشه یه وضعیت سخت و نامطلوب رو تحمل کرد و از خیلی چیزا دست کشید و خیلی خواسته ها رو ندیده گرفت به خاطر یه رابطه و به خاطر یه نفر.. فکر میکنم تو اوج عشق باید همیشه یه خورده عاقل بود.. میگه اگه عاشق بشی نمیتونی همون یه خورده رو هم عاقل باشی، ناخود آگاه تصمیماتت تحت تاثیر قلبت قرار میگیره. نمیفهمم.. نمیتونم درک کنم
این روزا که به دور و برم نگاه میکنم حس میکنم همه دارن میدون دنبال یه چیزی، البته احتمالا این همه همیشه داشتن میدویدن و من الان دارم میبینمشون .. شاید چون زندگی مسابقست واسه رسیدن به خیلی چیزای نداشته ولی من الان اصلا دلم نمیخواد جزو اونا باشم.. تو این لحظه میخوام فقط قدم بزنم و نگاه کنم ، همین.
همینطور به صفحه سفید خیره شدم و دارم فکر میکنم، صداهای دور و برم خیلی دور به نظر میرسن و فکر من از اونا هم داره دورتر و دورتر میره.. نمیدونم بیشتر چه فکری داره به اون یکی غلبه میکنه.. هیچوقت نقش بازی کردن و تظاهر رو دوست نداشتم.. پشت نقاب بودن و ماسکهای مختلفو امتحان کردن . نمیتونستم یا نمیدونستم چطوری میشه حالتی رو بازی کرد که توش نیستی و نمیخوایش ولی الان دارم یاد میگیرم خیلی چیزا رو جور دیگه ای جلوه بدم و انقدر دارم تو این بازیها غرق میشم که خودم داره باورم میشه.. و این خیلی بده .. خیلی بده که حسها تو سرکوب کنی و نزاری که بیان و سر به سرت بزارن و مشغولت کنن.. حسهای ناخوشایند و آزار دهنده که بهتره ببینیشون و حسشون کنی تا اینکه ندیده بگیریشون و بهشون بی محلی کنی..
چی میخواستم بگم، اصلا یادم رفت.. انقدر ذهنم مشغوله که هیچ جای آرومی توش نیست حتی یه نقطه
چقدر عوض شدم، چقدر تغییر کردم، چقدر واکنشم به مسائل مختلف فرق کرده... باورم نمیشه، انگار من نیستم... یکی دیگست. برای خودم هم تازگی داره.. دارم خودمو میشناسم. خود جدیدم خیلی جالبه. دارم باهاش حال میکنم.