بعدها
  
 
 
دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
 
آرشیو

آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 14 دی 1388
چرا..؟

ازم پرسیدی چرا دیگه اینجا نمی نویسم. 

خودم هم نمیدونم, شاید یه دلیلش کمبود وقت باشه که دیگه نمیشه به حساب دلیل گذاشتش چون چیزی که همه این روزها باهاش مشکل دارن. ولی واقعا نمیدونم دلیل درست تر کدومه.. اینکه نمیخوام یا اینکه نوشتن یادم رفته. الان که آخرین پستم رو خوندم خودم هم باورم نشد که مال فروردینه. این یعنی اینکه خیلی وقته از یه سری دلمشغولی های خودم غافل شدم.. و البته اصلا به این معنی نیست که از خودم هم غافل شدم.. نه  

خوب الان که بهتر فکر کردم دیدم شاید یه دلیل خیلی منطقی تر این باشه که وارد دنیای متاهلین شدم و این دنیا انقدر واسه خودش سرگرمی و ماجراجویی داره که از چیزای دیگه دورت کنه. 

باید اعتراف کنم که دلم واسه اینجا تنگ شده بود, واسه خودم تو اینجا.. واسه نوشتنام. 

هرچند که خواننده ای هم نداشته باشه. 

قول میدم به خودم, به تو که بنویسم...


 
یکشنبه 30 فروردین 1388
بازگشت

خیلی وقته اینجا ننوشتم.

تو این مدت چه اتفاق هایی که نیفتاد، اتفاقات و ماجراهای خوب و بد. نمیدونم از کدومشون بگم و کدومشون رو نگفته بگذارم. همینقدر میدونم که این روزهایی که اینجا ننوشتم خیلی زود گذشت، خیلیییی

منی که محال بود تولدم رو جار نزنم و به همه اعلام نکنم و از وقتی اینجا منیویسم یک پست اینجا نگذارم، اصلا نفهمیدم کی روزش اومد و رفت، چه برسه به اینکه بخوام راجع بهش حرف بزنم.

تو این مدت کارم رو عوض کردم، چند بار سفر رفتم، طولانی مدت. یک عزیز رو از دست دادم.. و کلی اتفاقات دیگه که اگه بخوام جزییاتشون رو بنویسم از حوصله من و شما خارجه. فقط میدونم که همراه با هر کدوم از این مراحل بزرگ شدم و سختی کشیدم و یاد گرفتم.

انگار نوشتن یادم رفته و کلمات ازم فرار میکنن. اصلا نمیدونم چی بگم و چجوری بگم که دلنشین تر و خوندنی تر باشه. انگار فقط واسه ثبت در خاطرات خط خطی میکنم.

به هر حال الان این مهمه که من دوباره برگشتم، هنوز هستم و تصمیم دارم بازم بنویسم.


 
چهارشنبه 29 خرداد 1387
من در این روزها
این روزها اصلا روزهای من نیست، هیچ حال و روز خوبی ندارم. نمیدونم .. همه چیم هست و هیچیم نیست. خسته ام، دلم گرفته، غصه دارم، ذهنم قفل شده، نمیتونم امیدوار باشم.. نمیتونم از ته دل و اونجوری که دلم میخواد شاد و بیخیال باشم.. دلم میخواد بزارم برم یه جایی که هیشکی نباشه.

بسه .. چقدر نالیدم.

دیروز فیلم "زنها فرشته اند" رو دیدم.. خوشم اومد . از اون فیلمهایی بود که دوست داری از سینما که میای بیرون راجع بهش حرف بزنی و بحث کنی و هی بگی نخیر خیلیم خوب کرد، اونم بگه دیدی زنها رو، همشون لنگه همن.. دوسش داشتم.. نمیدونم شایدم علاقه مندیهام دارن خز و خیل میشن.. ولی هیچم فیلم بدی نبود به نظرم.

دیگه خبر خاصی نیست به جز اینکه هر روز انواع اخبار سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، ورزشی و حادثه ای رو دنبال میکنم و اصلا هم معتقد نیستم که بی خبری خوش خبری.. آدمی که از همه جا بی خبره اصلا انگیزه ای واسه غر زدن و هیجان زده شدن نداره، مثل من.

آها داشت از قلم میفتاد ، ایتالیای محبوبم که دیشب تا آخرش نشستم و بازی این پسرهای تو دل برو رو تماشا کردم و هی ذوق کردم و قربون صدقشون رفتم. آخ که من میمیرم واسه گتوزو.. هیچ هم بد سلیقه نیستم.. خیلی هم جدی و خشن و خواستنیه.. مرد باید اینطوری باشه، مگه نه؟

دیگه واقعا خبر خاصی نیست چون اگه بخوام برم تو جزییات دوباره باید پاراگراف اول رو ادامه بدم و یاد غم و غصه ها و نگرانیهام بیفتم.. پس بزار تو دلم بمونه و ظاهرمو حفظ کنم.

راستی .. میریم که همه با هم فصل اول رو تموم کنیم و وارد دومی بشیم.

 
سه شنبه 31 اردیبهشت 1387
عادت

یه عادتی که دارم و به نظر خودم عادت بدی نیست ولی شاید به نظر دیگران باشه اینه که اگه با کسی حرفم بشه و من بی تقصیر باشم یا مقصر اصلی اون باشه (و من فرعی) محاله محاله برای آشتی یا مساعد شدن اوضاع پا پیش بگذارم. حالا اگه اسمش بچه بازی باشه یا خودخواهی یا غیر منطقی بودن یا هرچی.. خوب دلیل اصلی و واضح و بدیعش اینکه خوب بابا منم آدمم و واسه خودم باور و اعتقاد و عقیده و اسلوب دارم. چرا اگه من به چیزی معتقدم و سایرین نه باید اون چیز خارج از عرف باشه و یکطرفه به نظر بیاد. خیلی دوست دارم بدونم این که ما (منظورم اکثریته) چیزی رو بپسندیم و یک نفر در برابر ما مخالف نظر ما رو داشته باشه، آیا واقعا اونه که باید نظرش رو مطابق میل بقیه تغییر بده؟ واقعا نمیشه تنهایی یک باور داشته باشی و بتونی عده زیادی رو با خودت موافق کنی؟ منظورم اینکه در این جور مواقع حتما و الزاما تعداد افراد بر اصل ماجرا تاثیر داره؟ البته اینم بگم منظور من اصلا پافشاری رو یه باور غلط نیست که همه شواهد و قراینش نشون میده که اون موضوع غیر عادیه. منظور من یه چیز یا موضوعیه که فقط نگاههای مختلفی میتونه بهش بشه و میشه اون را از جهات مختلف استدلال کرد.


هنوز که جوابی واسه این سئوال پیدا نکردم و هنوز هیچ نمونه عینی در اطرافم ندیدم. هرچند کسایی که من رو میشناسن معتقدن خوش اخلاقیم خیلی قابل تحمل تره تا روی بدش.



 
یکشنبه 29 اردیبهشت 1387
کسی میدونه؟

1-   نمیدونم کی میتونم این حالتم رو که یهو از کوره درمیرم و قاطی میکنم رو کنترل کنم، واقعا نمیدونم. البته شاید همه این حالت ده دقیه هم بیشتر طول نکشه ولی تا یکساعت یا دو ساعت بعدش اثراتش میمونه.. درست مثل زلزله و پس لرزه های بعدش. اصلا دلم نمیخواد اینطوری بشه ولی وقتهایی که حالم کلا خوب نیست (که جدیدا کم هم نیست) و یه چیزی (شما بخونین یه جیز بیخودی) میره تو مخم، واقعا بهمم میریزه و دلم میخواد به زمین و زمان بد و بیراه بگم و غر بزنم ، انقدر غر بزنم تا از حال ببرم.. بعدش که همه چی آروم میشه از خودم بدم میاد که چقدر بدم، که نمیتونم (یا عرضه ندارم) عصبانیتمو کنترل کنم.. آخه چرا.. خیلی وقته که این مورد جزو اهداف بلند مدتمه.- کنترل عصبانیت در حالتهای مختلف و البته محلهای مختلف- ناگفته نمونه میدونم که خیلی پروسه زمانبری خواهد بود (حداقل واسه من یکی) ولی خوب ناامید نمیشم و ادامه میدم.. به امید روزیکه موفق بشم که اگه بشم برای ثبت در تاریخ حتما اینجا مینویسم..

2-   خیلی چیزهای دیگه ای هم هست که نمیدونم.. مثل اینکه نمیدونم چمه، نمیدونم خسته ام یا نه، نمیدونم چی میخوام یا اصلا چرا میخوام.. نمیدونم اینکه نمیدونم واقعیه یا بهونه..

3-   نمیدونم چی باعث میشه که جدیدا انقدر به خودم و خواسته هام بی توجه باشم.. منی که همیشه هزارتا برنامه واسه خودم میریختم که مبادا یه لحظه بیکار بمونم، حالا تو انجام کمترینها و کوچکترینهاش موندم.. فکر میکنم اینها نشونه خوبی نیست ولی فعلا کاری از دستم برنمیاد.. فکر کنم دوباره احتیاج به یه اتفاق خوب دارم.. یه اتفاق غیر منتظره.....

4-     دیگه حرفی ندارم.. فعلا


 
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387
از هر دری
1- دلم میخواد غر بزنم، غرهای بیخودی و الکی. به همه چی گیر بدم و ایراد بگیرم.
2- دلم یه خوردنی هیجان انگیز میخواد، نوشیدنی یا خوردنیش فرقی نداره. ولی این چیزیه که تقریبا هر روز عصر همین ساعتها دلم میخواد و یهو با خودم میگم وای دلم یه خوردنی هیجان انگیز میخواد...
3- عاشق خودمم وقتهایی که حوصله کسی رو ندارم و یا ازش خوشم نمیاد، البته این موضوع بیشتر تو محل کار مصداق پیدا میکنه که اصلا تحویلش نمیگیرم و اصلا گوش نمیدم چی میگه و هرکاری خودم دلم میخواد میکنم..
4- فکر میکنم آخر هفته خوبی رو خواهم داشت چون عروسی یکی از دوستان قدیمی دوران دبیرستان و بعد از سالها همه اکیپ اون دوران دور همیم و میخوایم کلی خوش بگذرونیم و حال کنیم..
5- این روزها حالم خوبه، زندگی بهم لبخند میزنه و احساس خوبی دارم..
6- با تو انگار تو بهشتم...

 
یکشنبه 1 اردیبهشت 1387
سال جدیدم

سال جدید خیلی وقته که اومده ولی نمیدونم من چرا اصلا دستم به نوشتن نمیره، از خودم تعجب میکنم، یه زمانی همش دلم پر میزد که بیام اینجا و زودتر تراوشات ذهنیمو بنویسم یا سعی میکردم اگه چیزی به ذهنم میرسه تو یادم نگهش دارم که بیام اینجا مکتوبش بکنم.. ولی انگار از اون روزا خیلی گذشته، نمیدونم چرا دیگه اصلا حسش نیست، تنبل شدم شاید یا بی انگیزه. ولی هر چی که هست یا بود دیگه تصمیم گرفتم دوباره پر انرژی و شاد باشم مثل قبل،پر تحرک و سرزنده. میخوام به خودم بیشتر برسم و بیشتر به خودم خوش بگذرونم ، شاید هم دنبال یه راهم واسه اینکه روزهام بهتر و آرومتر بگذره.. آخه وقتی که منتظری بهتره سرتو گرم کنی که کمتر گذشت زمان رو حس کنی. در کنار همه اینها حس خوبی دارم و راضیم از همه چی، از خودم، از تو، از زندگی. فقط یه کمی هیجان و سورپرایز میخوام.. همین.

میخوام امسال سال من باشه.


 
دوشنبه 29 بهمن 1386
زمستون
هزار تا موضوع تو سرمه که میخوام راجع به همه شون بنویسم، از حال خودم و حال اطرافم، از اتفاقاتی که برام افتاده و از شادیها و اشکهام. ولی الان نه حسش هست و نه کلمه ها همراهی میکنن.. هر شب قبل از خواب هزارتا موضوع رو با خودم مرور میکنم و تصمیم میگیرم که صبح پاشم بیام و یه خورده راجع بهش اینجا حرف بزنم ولی انگار وقتهایی که میخوابم مغزم هم بکل فرمت میشه چون دیگه صبح هم جمله ها رو گم کردم هم کل قضیه یادم رفته. نمیدونم چم شده، یه وقتهایی پرم از انگیزه واسه نوشتن ولی یه وقتهایی بیزارم از حرف زدن، فکر کردن و حتی مکتوب کردن فکرهای قاطی پاطی خودم. ولی قول دادم به شخص خودم که زود زود بیام و کلی بنویسم از رازهام.

 
شنبه 6 بهمن 1386
بادبادک باز
فیلم بادبادک باز رو دیدم و عاشق شخصیت بابا شدم، چقدر قشنگ حسها و عواطف یک پدر رو نشون میده با چشمهاش، با نگاهش، با حرکاتش.. همایون ارشادی به نظرم عالی بازی کرد. به طوریکه وقتی دیگه میره بیرون از فیلم دلت واقعا براش تنگ میشه. و شخصیت حسن که یه دنیای دیگه ست . چقدر دوست داشتنی و خواستنی. تمام طول فیلم به فکرشی که الان کجاست و داره چیکار میکنه، پس چرا نمیرن سراغش و وقتی که میرن نمیخوای باور کنی که این اتفاق براش افتاده.. وای وای هرچی بگم بازم کمه.. من کتابش رو نخوندم و مطمئنا کسانی که کتابش رو خوندن خیلی بیشتر جزئیات رو میدونن و آدماشو میفهمن. ولی منکه فقط با دیدن  فیلم عاشقش شدم. دلم میخواد دوباره و سه باره ببینم.. از اون فیلمهایی که هر لحظه اش رو دوست داری و با شخصیتهاش همذات پنداری میکنی.

 
دوشنبه 1 بهمن 1386

خیلی وقته که میخوام حرف بزنم، ساعتها و ساعتها.. میخوام که بیام اینجا و بنویسم‌،انقدر که انگشتهام درد بگیره ولی کلمه ها رو گم کردم و خودم هم نمیدونم چطوری جمله ها رو سر هم کنم.

دارم سعی میکنم اشتباهات احمقانه جوونی رو درست کنم قبل از اینکه خیلی دیر بشه. دارم سعی میکنم عوض بشم و خیلی چیزها رو عوض کنم...


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 53797


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها